تبليغاتX
بــهـ ـ ــانــ ـ ــــه

بــهـ ـ ــانــ ـ ــــه

....یه گوشه ی دنج واسه وقتی که بهانه ای نیست

من واقعا چی م ؟

  فرانکلین میگه :سه چیز خیلی سخت است: فولاد،الماس،خویشتن شناسی.

جدیدا با خودم دعوا دارم ِ عجیب هوس کردم بدونم کی م

چی م؟

چی میخوام؟

 

چند وقت پیش رفتم سراغ جعبه ی آرزوهام(وقتی کوچیک بودم هر وقت آرزوی جدیدی به ذهنم میرسید رو یه برگ کاغذ می نوشتم و مینداختمش تو جعبه ای که برای این کار درست کرده بودم)

بعضی هاش برام جالب بود

بعضی هام عجیب

یه جورایی دلم گرفت

دلم  تنگ شد

 

 

 


 یه چند روزی میشه که پدر دوستم به خاطر مشکل فلبی بیمارستان بستری

ازتون خواهش میکنم براش دعا کنید


 

[ ] [ 16:26 ] [ shayesteh ] [ ]


برای آنکس که بودنم را نمی داند

 

 

 

 

کاش دلتنگ بودن کافی بود !

 

[ ] [ 1:34 ] [ shayesteh ] [ ]


برای دل خودم

برای تو که حالا خیلی از اینجا دوری :

 

 

یادش بخیر

 روزهایی که تنها چیز آرامش بخش دنیا تو بودی

یادش بخیر

وقتی که از بیرون می اومدم و تو

دستای کوچولوتو دور گردنم حلقه میکردی و در گوشم میگفتی واسم چی خریدی ؟

یادش یخیر

روزایی که دنبال هم میکردیم

یادت اون روزی که یواشکی با شیطنت توام با مظلومیت یه قسمت از موهامو با قیچی بریدی 

و من از عصبانیت در حال انفجار بودم

 

 

یاد همه ی روز های خوب با تو بودن بخیر

 

 

چند وقت پیش قاطی کتابای قدیمی چیزی پیدا کردم

که دوباره دیدنش

ورق زدنش

 خیلی چیزارو برام  زنده کرد

 

اولین دفتر خاطراتم

و اولین روزهای حضورت

 

گاهی حاضرم همه ی داشته ها و نداشته ها مو بدم

برای یک بار  دیدن خنده هات

 

فردا 5 شنبه ست

پس برگرد

چرخی بزن

نوری بیار

و بعد برو ...

 

احتمالا خبر داری بازم شروع کردم

دیروز رفتم سراغ سازم

خیلی وقت بود که از هم دور بودیم

انگار اونم بغض کرده بود

اینبار سخت کوک شد ، لجباز شده

شاید تلافی همه ی روزایی رو که نفهمیدمشو یه جا سرم خالی کرد

 

فکر کنم اونم دلتنگت شده

دلتنگ اون روزایی که آروم بهش گوش میدادی

 

الان فکر می کنم چقدر بیشتر از سنت میفهمیدی

چقدر دوست داشتم

و دارم

و خواهم داشت

 

مرد کوچک

بازم هوامو داشته باش ....

همین روزا میام پیشت

خیلی حرفا هست که برای گفتن دارم

 

بازم باید برم ...

تا یه  فرصت دیگه  بدرود

 

 

پ ن: چند خطی از دفتر خاطراتم

 

 

 

[ ] [ 1:21 ] [ shayesteh ] [ ]


بیا لبخند بزنیم

این روزا

گاهی با خودم  فکر میکنم زندگی اونقدرام  که بنظر میاد بد نیست

گاهی فکر میکنم

من متولد شدم  پس هستم

هستم پس باید زندگی کنم

برای زنده ها

برای آدمایی که دوستشون دارم

و

برای آدمایی که دوستم دارند

هر چند که تعدادشون از انگشتای یه دست  بیشتر نیست

 

امسال  برام با سال  های گذ شته  خیلی فرق داشت

چیزایی رو دیدم که تا به حال فقط بهشون نگاه کرده بودم

مثل یه  آدم نابینا

یه نابینا بدون چشم دل

 

 

گاهی به خودمم شک میکنم

جدا من قاطی دارم

 

یه روز با تمام انرزی  بیدار میشم

و با خودم فکر می کنم  چقدر خوشبختم  که شانس زندگی کردن

نفس کشیدن

بودن

و داشتن چیزای

بزرگ و کوچیک

بهم داده شده

 

 

یه روزم

برعکس

بدون  کوچک ترین دلیلی

دلتنگ میشم

 

از خودم فرار میکنم

 

و مثل همیشه

نبودنتو  از اعماق وجودم حس میکنم

 

 

نمی دونم  چی بگم !

 

 

همه ی ما تو زندگیمون مشکل داریم

غم

غصه

 

قصه های دنباله دار

که آخر خیلیاشون مثل فیلمای ایرانی به خوبی و خوشی تموم نمیشه

 

چه میشه کرد ؟

یه مدت تصمیم گرفتم

به دنیا بخندم

مثل خیلی از آدمای دور و برم 

مثل همه  ی  اونایی که با دنیا و بازی هاش کنار اومدن

 

 

بیا لبخند بزنیم

بدون انتظار پاسخی از دنیا

و بدان که  روزی آنقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند

به تمام سازهایمان می رقصد

باور کن !

 

                                           

 

 

[ ] [ 20:42 ] [ shayesteh ] [ ]


سلام

فرصت نوشتن ندارم

الان کلاسم شروع میشه ...

 

نمی دونم چرا الان اینجام  ٬ حتی نمی دونم چی میخوام بگم ؟!

نامه های بارانی ...

باران می آید

و صدای زنگ دوچرخه ی پستچی

که نامه های خیس آورده است

همین نشان ها کافیست که بدانم

آن طرف ها تو گریه کرده ای

گاهی میخواهم روی نوک پاهایم بایستم

و دهان همه ی کلاغ ها را ببندم

هر وقت آواز دسته جمعی میخوانند

یا باران می اید

یا پستچی

و یا من

از بس که به پایم اشک ریخته ای

خشک می شوم !

 

 

از تو چه پنهان

هر شب در این عصر جدید ٬دعا می کنم

پستچی دوچرخه اش را بفروشد

و یک موتور تازه بخرد

تا نامه هایت را پیش از ان که به گریه بیافتی

برایم بیاورد....

 

 

 

پ.ن: دلتنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 

[ ] [ 9:15 ] [ shayesteh ] [ ]


گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود...

گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود....

گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد....

گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند،

خسته میشود....

گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد....

گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش...

دلــــــی نبود تا تنگ شود...

تا خسته شود... تا بشکند...!

[ ] [ 13:27 ] [ shayesteh ] [ ]


سلام به همه ی دوستای گلم

بابت غیبت طولانی م از همه تون معذرت میخوام فکر کنم اسمم کلا از لیست خط خورد

از همه ی دوست جونام که تو این مدت به یادم بودن ممنونم

اینم یه عکس

همینجوری ...

 

 

از هیاهوی واژه ها  خسته ام

من سکوتم را

                       از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت

                   روشن ترین واژه ها نیست ؟

 

 

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام

 

                   آیا مرگ  خونسردترین واژه ها نیست؟

       تا چشم گشودم

                                           از چشم زندگی افتادم ....

 

 

 

 

شبی – شاید امشب

زیر نور یک واژه خواهم نشست

    نام  خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام

                                                           خال خواهم کوفت.

 

 

 

 

و همان زمان پایین آ خرین برگ خاطراتم خواهم نوشت :

 

 

 

 

    پــــــــایـــــان....

 

 

 

[ ] [ 12:12 ] [ shayesteh ] [ ]


 

 

نمی دونم این بلاگفا از زندگی ما چی می خواد؟؟
بازم قاطی کرده ...
حالا کی حوصله داره بگرده دنبال کدها !
جدیدا نوبتی همه چیزو نابود میکنه ....
یکم گشتم ولی ...

 چاره ای نیست ...
باید ساخت
سوخت ...

 در زندگی زخم هایی هست که روح انسان را در انزوا مثل خوره می تراشد ...
این دردها را نمی توان به کسی گفت ٬ و اگر بگویی
باور نمی کنند
و می گویند

عجیب و استثنایی ست ...

 

 

 

[ ] [ 13:37 ] [ shayesteh ] [ ]


این نیز می گذرد ...

 

 

این روزها که می گذرد خوشحالم . . .

 

آری، خوشحالم که این روزها می گذرد!!!

 

گذشت زمان همانند عید مبارک است . . .

 

[ ] [ 23:15 ] [ shayesteh ] [ ]


دست هایی که حرام شدند ..

                   

         

 

بعضی‌وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم؛

یا یک‌چیز دیگر. . .

ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟

یک‌جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره . . .

 

دست‌هایم را حرام کرده‌ام. . .

 

 

 

[ ] [ 11:29 ] [ shayesteh ] [ ]